عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

756

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

ترا مهمانى كنم ، امّا ترا از پادشاه پنهان نكنم . عيسى گفت : حال من از پادشاه بپوش ، و مرا پنهان دار ، تا ترا دعائى كنم بهر چه ترا مراد است ، كه ناچار راست آيد . پير زن گفت : مرا پسرى غايب است ، از خدا بخواه تا وى را با من رساند . عيسى دعا كرد ، و پسر آن ساعت در رسيد . عيسى آن پير زن را گفت كه : پسر را از من خبر مده ، و حال من از وى بپوش . پير زن خلاف آن كرد ، پسر خويش را گفت : مهمانى به من فرو آمده است ، و با من گفت كه وى را از پادشاه آمن دارم ، و نسپارم . پسر گفت : كجا است آن مرد ؟ گفت : در خزانه گريخته است . آن پسر در خزانه رفت . و عيسى را گفت : قم الى الملك ، خيز تا بر پادشاه رويم كه ترا ميخواند . عيسى گفت : چنين مكن ، و حقّ ضيافت باطل مگردان تا هر چه ترا مراد است به تو دهم . بسخريّت گفت كه : من ميخواهم كه پادشاه دختر بزنى به من دهد . عيسى گفت : رو جامه در پوش ، و بر پادشاه رو ، بگو : آمدم كه دختر بزنى به من دهى . پسر رفت و همچنين كرد ، و او را گرفتند و زدند و مجروح كردند . باز آمد ، و عيسى را گفت بخشم كه : مرا فرستادى تا مرا زدند ، و مجروح كردند . خيز تا رويم پيش پادشاه . عيسى دست به آن جراحتها فرو آورد همه نيك شد ، و به حال صحّت باز آمد . ديگر باره آن غلام پيش پادشاه شد ، پادشاه او را ديد ، و آن جراحتها هيچ بر وى نمانده ، از آن حال بترسيد ، گفت : تو آمده‌اى تا دخترم بزنى بخواهى ؟ گفت : آرى . گفت : ترا اين مراد بدهم اگر اين خانه پر از زر كنى . آن غلام رفت ، و آن قصه با عيسى بگفت . عيسى دعا كرد ، و آن خانه پر از زر شد . پس عيسى از آنجا بيرون شد . غلام بدانست كه آنجا حقيقتى است ، همه فرو گذاشت ، و از پى وى برفت ، گفت : صحبت تو به هيچ چيز بندهم . عيسى گفت : من ترسم كه اين پادشاه بما در رسد ، و قصد قتل من كند ، هر كس كه رضا دهد بر آنكه هيئت و صورت من بر